دامپزشک نجیب
تسیس ، دانشجوی سال دوم دانشکده دامپزشکی است. یک روز بارانی با سوایسای ملاقات می کند ، دختری که از باران می ترسد. آنها دوستان خوبی شدند ، ولی بخاطر ترس سوایسای از باران ، تسیس نتونست از چیزای که دلش میخواست با اونی که بیشتر از همه دوستش داره لذت ببره. اون لحظه ، تسیس قول می دهد تا از سوایسا در برابر هر چیزی که می ترسد محافظت کند ، حتی اگر او به خاطر آن صدمه ببینه.